رنگ و خیال

رنگ و خیال

آن تابستان را به یاد داری ،برایم با صدایی که بیشتر به نجوای شاپرکها با ملکوت شبیه بود شعر می خواندی وگاهی دستانم را می فشردی تا باور کنم این تندیس شکوه ودلدادگی از شیدایی چشمان من ردپای عشق را خوانده که این گونه مستانه لب می گشاید ودست در پنجه های یخ زده من میکشد.یادم هست آنگاه که فاصله ها بین ما میشکست مرا محکم فشردی که استخوانهایم هم با گرمی تن تو آشنا شد.یادت هست چه اندازه از کلماتی سحر شده بر روی لبانت به وجد آمدم که تا پیان روز از شوق لبریز شدنشان هیچ نگفتم...مبادا صندوقچه ذهنم آنها را گم کند.یادم هست در تاریکترین ثانیه ها ،چشمان مرا که هنوز عطش تو را داشت در واژه هایی از امید ورسیدن رها کردی ...یاد هست چند تابستان گذشته؟

یادم هست،یادت نیست

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط سحر ساکی نظرات ()

شوق نوخاسته

 

نمیدانم در آتش بازی پر افسون تو می سوزم یا رخ ماه منظر تومرا به نجوای ملکوت میبرد.فروغ  روشنایی بخش تو لوح خیال مرا درحریری از شمع وآینه به بزم عارفانه نگاهت میبرد.من از سپیدی تن صبح و جام زرینی که نقش تو را دارد به آرامترین لحظه ای میرسم که در پردیس خدا هم نمیگنجد ولعل غمازه تو مرا به کبریا میبرد.

من ازهر آنچه با تو باشد خرسندم واز هرآنچه که سایه ای از تو را دارد.من از ناوک مژگانت نیروانا را پر از التهاب وحرارت خواهم کرد و شکوفه های لبانت در برف مرا به جشن بهار میبرد.

 

سحر

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط سحر ساکی نظرات ()

توی دانشکده علوم راهروی آخر از همه شلوغ تره، چون کلاس بچه های زیست ،ژنتیک ومیکروب اونجا تشکیل میشه. رهگذران این راهروی باریک به شدت آمار همدیگه رو دارن..به خصوص دخترها.به کی سلام کرده یا از کدوم راهرو بیرون اومده!

ایستادن در این راهرو فقط یک معنی میده ،منتظری کسی بیاد که ببینیش. چون تریا به راهرو آخر نزدیکه اگرکسی زود بیاد میره اونجا ..نتیجه اینه که اگرتوی راهرو بیکار  دیده شدی  سوژه خوبی میشی برای این (...)

نکته جالب اینجاست اگر یه روز خواستی از دخالت های چپ و راستشون فرار کنی وبری دانشکده های دیگه، وقتی برگشتی باید به کل راهرو جواب بدی. (اگر خوش شانس باشی و کلاست اول راهرو باشه، لازم نیست تا آخر بازجویی بشی) . من واقعا نمیدونم بچه ها چطور همدیگه رو ردیابی میکنن که تا دیدنت میگن

- راستی عزیزم رفتی اون دانشکده کاری داشتی؟

- به شما هیچ ربطی نداره دوست عزیز...دلم خواست.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط سحر ساکی نظرات ()

اگر به زبان مردم وفرشتگان سخن گویم وعشق نداشته باشم مثل نحاس صدادهنده وسنج فغان کننده شده ام.

عشق مهربان است. عشق حسد ندارد. عشق کبروغرور ندارد. اطوار ناپسندیده

ندارد ونفع خود را طالب نمیشود. خشم نمیگیرد و سوءظن ندارد.

در همه چیز صبر میکند وهمه را باور می نماید. در همه حال امیدوار است وهر چیز را متحمل می باشد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط سحر ساکی نظرات ()

(این متن صرفا جهت شوخی با دانشکده است ومن قصد توهین به شخصی را نداشته ام)

یکی از خاص ترین دانشکده هایی که شاید در طول عمرتون ببینید این دانشکده است. از لحظه ورودتون فکر میکنید وارد عالم معنا شدید. از پله های کتابخونه گرفته تا راهروها هیاهوی شیرین دختران این دانشکده است. برای یک لحظه فکر میکنید فقط شما تابلوی " ورود آقایون ممنوع" رو ندیدید؛ولی با دیدن دو تا آقا که از دور میان نفستون به آرومی از پیچ گلوتون بیرون میاد.

در این دانشکده آقایون فراخی انتخاب دارن...می تونید چند روز در پارکینگ رفت وآمد کنید تا حرف بنده رو تایید بفرمایید.

در همسایگی ما بچه های خوب مهندسی هستندچشمک، که  به خیال باطل بعضی ها تبادلات عاطفی بین این دو دانشکده برقراره.درسته که ما مجبوریم برای رفتن به دانشکده های دیگه از مهندسی رد بشیم ولی به بیقیه چه ربطی داره که ما از جلوی مهندسی میریم یا  ازپشتش؟؟ عصبانیوارد هر دانشکده که میشی دختراشون گارد میگیرن  من هنوز نمیدونم از کدوم  خوش تیپی دفاع میکنن؛کلا  دوست ندارن غریبه  تو قلمروشون چنگ بندازه!!

من از طرف تمام دخترای (به شدت خوش تیپاز خود راضی) علوم اعلام میکنم.

 قصد ما از رفت وآمد دردانشکده های دیگه فقط علم آموزی است ....

حالا که ما اینقدر خوبیم به افتخارمون یه هورا بکشید. تشویق

                                                                                             

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط سحر ساکی نظرات ()

شکسپیر

 

·       ستایش آنچه از دست داده ایم یادآوری آن را شیرین میکند.

·       در سکوت شیرین اندیشه هایم خاطرات گذشته را به یاد می آورم وافسوس  می خورم بر نبود آنچه در جستجوی آن بوده ام.

·       روحی لطیف دارم که خواهان تشکر از توست وراهی برای ابراز آن نمی داند به جز این قطره های اشک.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط سحر ساکی نظرات ()

برگ زرین(تقدیم به شکوه بی بدیل هنر.. کتایون ریاحی)

 

اینک معجزه ای در دریچه ی تابناک چشمان تو در حال شکل گرفتن است .در آستانه ی محراب تو با نقره فام آسمان . در طپش انواری که تو را در خود فرو میبرد وآنگاه که رنگ می بازی هزار رنگ از خیال ملون تو زمین را پر میکند.

اینک نوری در زمین متولد میشود که پایکوبی قطره های باران بر زمین را در ضیافت بی سپیده ی ما تا انتها مملو از گرمای خورشید خواهد کرد .اینک نوایی از شعر وموسیقی از سراپرده حاجب داران آسمان به گوش میرسد که تا کنون این چنین سحرانگیز ومبهم طلسم سکوت زمین را وسوسه نکرده بود.

اینک نوید وصال آخرین برگ ولبخند خموش آسمان.

سحر

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط سحر ساکی نظرات ()

روشنایی روز رویای خواب را از من می دزدد.. فراموشی را ازمن می دزدد. من غرق در هجوم انسانها خواهم شد تا در تلاطم یک صبح جاری شوم. دیروز با تمام خاطراتش در نگاهم تکرار می شود که من توان مقایسه داشته باشم... که انسان دیروز همانی نیست که امروز همه چیز را فراموش کرده.. دیروز از تحسین او لبریز بودم وامروز از نگاهش که تنها تحملم میکرد.روز به آخر میرسد و این تردید در من سایه می اندازد  که فردا مانند دیروز سرد است یا تکرار شیرین دو روز قبل....

خواب مرا می دزدد و فردا باز هم نمی دانم انسانها با من چگوه خواهند بود؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط سحر ساکی نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت